تبليغاتX
ღا ل ف ب ا ی ع ش قღ

ღا ل ف ب ا ی ع ش قღ

اسیر قحطی رؤیاست شهر چشمانم ، شبی مرا به تماشای خواب خواهی برد؟

آخرِ بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خويش.

و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
 

خسته
  بر اسبانِ تشريح،
و لتّه‌هایِ بی‌رنگِ غروری
  نگون‌سار

بر نيزه‌های‌ِشان.

 

 
تو را چه سود
  فخر به فلک بر
    فروختن
هنگامی که
  هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرين‌ات می‌کند؟

 

تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
  به داس سخن‌گفته‌ای.

 

آن‌جا که قدم برنهاده‌باشی
 

گياه
  از رُستن تن‌می‌زند

چرا که تو
 

تقوایِ خاک و آب را
  هرگز

باورنداشتی.

 

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
 
که از فتحِ قلعه‌یِ روسبيان
  بازمی‌آمدند.

 

باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياه‌پوش
ــ داغدارانِ زيباترينِ فرزندانِ آفتاب و بادــ
 

هنوز از سجاده‌ها
  سر برنگرفته‌اند!

 

 احمد شاملو لندن، ۲۶ دیِ ۱۳۵۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

با چشم ها...

با چشم‌ها
  ز حيرتِ اين صبحِ نابه‌جای

خشکيده بر دريچه‌یِ خورشيدِ چارتاق
بر تارکِ سپيده‌یِ اين روزِ پابه‌زای،
دستانِ بسته‌ام را،
آزاد کردم از
زنجيرهایِ خواب.

 

فرياد برکشيدم:
 

«ــ‌
اينک
  چراغِ معجزه
    مردم!
  تشخيصِ نيم‌شب را از فجر
  در چشم‌هایِ کوردلی‌تان
  سويی به جای اگر
  مانده‌ست آن‌قدر،
  تا
  از کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
  در آسمانِ شب
  پروازِ آفتاب را!
  با گوش‌هایِ ناشنوايی‌تان
  اين طُرفه بشنويد:
  در نيم‌پرده‌یِ شب
  آوازِ آفتاب را!»

 

 

«ــ ديديم
    (گفتند خلق، نيمی)
  پروازِ روشن‌اش را. آری!»

 

نيمی به شادی از دل
فرياد برکشيدند:

 

«ــ با گوشِ جان شنيديم
  آوازِ روشن‌اش را!»

 

باری
من با دهانِ حيرت گفتم:
 

«ــ
ای ياوه
  ياوه
    ياوه،
      خلايق!
  مست‌ايد و منگ؟ يا به‌تظاهر
  تزوير می‌کنيد؟
  از شب هنوز مانده دو دانگی.
 
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
  نماز را
  از چاوشان نيامده بانگی!»

 

هر گاوگندچاله دهانی
آتش‌فشانِ روشنِ خشمی شد:

 

«ــ اين گول بين که روشنی‌یِ آفتاب را
  از ما دليل می‌طلبد.»

 

توفانِ خنده‌ها...

 

«ــ
خورشيد را گذاشته،
  می‌خواهد
  با اتّکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خويش
 
بيچاره خلق را متقاعدکند
  که شب
  از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»

 

توفانِ خنده‌ها...

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
 

چيزی نظيرِ آتش در جان‌ام
  پيچيد.
سرتاسرِ وجودِ مرا
  گويی

چيزی به‌هم‌فشرد
تا قطره‌يی به تفته‌گی‌یِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخی‌یِ تمامی‌یِ درياها
در اشکِ ناتوانی‌یِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شيفته‌بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت‌ِشان بود
احساسِ واقعيت‌ِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ريایِ رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فريبِ صداقت بود.
 

( ای کاش می‌توانستند
  از آفتاب ياد بگيرند
  که بی‌دريغ باشند
  در دردها و شادی‌هاشان
  حتا
  با نانِ خشک‌ِشان.ــ
  و کاردهای‌ِشان را
  جز از برایِ قسمت کردن
  بيرون نياورند.)

 

 
افسوس!
  آفتاب

مفهومِ بی‌دريغِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
 

اکنون
  با آفتاب‌گونه‌يی
    آنان را
اين‌گونه
  دل
    فريفته‌بودند!

 

ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
 
من
    قطره
    قطره
    قطره
      بگريم

تا باورم کنند.

 

ای کاش می‌توانستم
  ــ يک لحظه می‌توانستم ای کاش‌ــ

بر شانه‌هایِ خود بنشانم
اين خلقِ بی‌شمار را،
گِردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خويش ببينند که خورشيدِشان کجاست
و باورم کنند.

 

ای کاش
می‌توانستم!

 شاملو ۱۳۴۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

در این عشق بمیرید

بمیرید ،  بمیرید ،  در  این  عشق  بمیرید     
   
در  این  عشق  چو  مردید  همه  روح   پذیرید

بمیرید  ،  بمیرید    وزین  مرگ   مترسید       
 
کزین   خاک   برآیید ، سماوات  بگیرید

بمیرید    بمیرید     وزین    نفس    ببرید         
 
که  این نفس چو بنداست و شما همچو اسیرید

یکی   تیشه  بگیرید  پی  حفره ی   زندان        
 
چو  زندان   بشکستید همه شاه   و امیرید

بمیرید      بمیرید    بپیش     شه     زیبا         
 
بر    شاه   چو   مردید   همه    شاه   و  امیرید

بمیرید      بمیرید   و  زین   ابر    برایید         
 
 چو    زین   ابر    برآیید   همه    بدر   منیرید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

بی تو مردم ، مردم

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه كم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران كهن

از درون تلخی واریزم را

كاهش جان من این شعر من است
 
آرزو می كردم

كه تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورم نیست كه خواننده ی شعرم باشی

كاشكی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواكم

در كوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشكم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاكستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
 
نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

كاستن

كاهیدن

كاهش جانم

كم

كم

چه كسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

نامرد

گل زرد گل زرد گل زرد

بیا باهم بنالیم از سر درد

عنان تا در کف نامردمان است

ستم با مرد خواهد کرد ، نامرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

 
ماه خسته شد و ما همه یخ زدیم ،!
 
نکند آفتاب دیر بیاید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

سپندارمذگان نه ولنتاین‎

 

روز عـــــــــــــــــــــــشق

"عــــــــــــــشق مـــــــــــــــــــــــــن‎"

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

سپندارمذگان (ولنتاین ایرانی)

 

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد،

که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق

 بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن،

یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا

«اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان

جشن زمین و گرامی داشت عشق است

که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند.

در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند.

 مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده،

به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

 اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند

 که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای

 والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

«عصیان (خدایی)»

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی  بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

می  نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در”هستی”
شرمگین هر گه “خدائی ” یاد می  کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که “هستی” در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهء پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ،  آری ،  باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای  خدا ، ای  خندهء  مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

نذر چشمای تو

 

من می خوام هرچی که دارم نذر چشمای تو باشه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

گر می نخوری

 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنياد مکن تو حيله و دستان را

 تو غره بدان مشو که می نخوری

صد لقمه خوری که می غلامست آن را

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

آخرین شیشه را نشکستیم......

 

آخرین شیشه نشکست .

اما عهد ما با هم شکست......

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

بر سرمای درون

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد ، پروازی

نه گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست ...

و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست ...

غبار تیره تسکینی بر حضور ذهن

و دنج رهایی بر گریز حضور

سیاهی بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه بر ارغوان

آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

روزگار غریبی است نازنین ...

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین ...

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین ...

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین ...

و تبسم را لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین ...

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

آزادم .... با عشق دیگری

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

چه بی صدا باختی....

همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ،

گاهی سکوت میکنم تا بفهمی

 چه بی صدا باختی .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

در آسمانها منتظرم باش


بند کفشهایم را پروانه ای بسته ام...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

به دلتنگی هایم دست نزن

مادر گفته بود رقص حرام است؛
 نیاموختم

اما حالا هرشب

با وُدکا و خیالِ تو می‌رقصم.

ببین چه حرام در حرامی ساخته‌ای از من!
یلدای من.....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

زندگی تکثیر ثروتی به نام محبت است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

حکایت عشق های امروزی

 

شير نري دلباخته آهوي ماده شد.

 شير نگران معشوق بود و مي ‏ترسيد

بوسيله‏ حيوانات ديگر دريده شود.

 از دور مواظبش بود... 

 پس چشم از آهو برنداشت

تا يک بار که از دور او را مي نگريست،

 شيري را ديد که به آهو حمله کرد.

 فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است.

 چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.

 با خود گفت: حتما گرسنه است.

 همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد

 و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

دور شو از جلو چشمام با رفتنت مياد بهار...

 
تا توانی در جهان همراه اهل درد باش
 
یا مبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش
 
 
گاهی آدم دلش می خواد یکی رو با انگشت نشون بده و بگه
 
 این بی معرفت !!!!نامرد هم بود.....

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

دلم عجیب هوای تو دارد ، بیا

 

باور نمی کنم اینهمه فاصله بین من و تو ، هنوز باید باشد .

باور نمی کنی از اینهمه غربت ، چقدر دلتنگم

دلم بدجوری هوای تورا کرده ، دلم ناجور در حسرت دیدار تو ست و چه چاره دارد جز صبر ؟

از اینهمه آدم دلم گرفته ، دلم فقط هوای تو دارد . هوای حرف های قشنگ تو . هوای حرف زدن قشنگ تو .

ای کاش ، ای کاش می توانستم در کنار تو باشم ، می توانستی در کنار من باشی تا در آغوش گرم تو ، همه غصه هایم پایان می گرفت .

از من ، یاد تو و یاد همه مهربانی هایت ، هر گز جدا نمی شود .

امید به دیدار تو در همین نزدیکی ها دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط بامداد  | 

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !


 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !


بدون تو و به دور از دستهای مهربانت

 زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !


چه زیباست بخاطر تو زیستن ...


ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ...

 زندگی را برای تو خواستن ... !


چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !


 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 


 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !


برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !


کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !


ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!


و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

رفتم وشد

 
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد


ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد


با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد


حمد را خواندم و آن مد”ولاالضالین”را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد


یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد


همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد


“لن ترانی”نشنیدم ز خداوند چو او

“ارنی” گفتم و او گفت “رثا” رفتم و شد


مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد


تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد


مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد


خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد



گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

زیبایی افکار

 
 
کاش بجای این همه باشگاه زیبایی اندام درهر شهر،
 یه باشگاه زیبایی افکار داشتیم ...
 مشکل امروز ما اندام ها نیستند
افکارها را دریابیم و درست کنیم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

حرف دل

 
 
در یک رابطه ی دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند

حتما یکی از آنها تمام حرف دلش را نمی گوید.
شکسپیر
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

بکارت....

 
 
در شهر من بکارت همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است .
پاره که شود ...
هر کسی هوس میکند به تو دست درازی کند
باید برای سوختن و تمام شدن آماده باشی
به زودی دور می اندازنت
  حتی همان کسی که بسته را خودش باز کرده
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

ترس

 
 باید از بهترین دوست ترسید

چرا که

هیچ کس روح تورا انقدر عریان ندیده است

که جای دقیق زخم ها را بداند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

عدالت

 

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

 

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

 

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

 

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

 

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

 

 

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

 

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.

 

شعر:استاد فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

صدقه.....

 
کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه ی کهنه اش درآوردتا صدقه بدهد.

ناگهان جمله ی روی صندوق را دید و منصرف شد.......

صدقه عمر را زیاد می کند.......

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط سپیده  |